خبرنگار افتخاری
طنین یاس
صبح زاگرس
دوره آموزش مجازی شهید آوینی
دانا
16. خرداد 1396 - 15:04
روزی که پول رو برای زهره واریز کردم اون روز بهترین لحظه ی زندگیم بود واحساس کردم دوباره متولد شدم،شایداولین افطاری بود که اینقده آرامش داشتم،اون شب تاصبح به خانواده زهره فکرمیکردم،وخوشحالی اعضای خانواده روباسفرپرتصورمیکردم..

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی زنان کهگیلویه وبویراحمد ایل بانو، من مرضیه هستم. دانشجوام.از بچه های خیریه جهادی امیرالمومنین یاسوج.سال دوم دانشگاه بودم که توی دانشگاه با یک دختر آشنا شدم. مشکل مالی شدید داشت.

وضع مالی خانواده خود ما هم وضع متوسطی بود براهمین نمی تونستم زیاد کمکش کنم.

یادمه سال دوم بودم.امتحانات ترم دومم دادم و اومدم خونه. من سرمست و خوشحال بودم هم از پایان ترم و هم از اینکه این ترم به آدم نیازمند کمک

کردم. غافل بودم از حال اون دختر که اون چه می کنه.

اون اما دلگیر و خسته بود... اسم دوستم زهره بود. ازلحاظ روحی داغون بود،خونشون هم که رفتم وضعیت خیلی بدی داشتن.پدرش تصادف کرده بود و نمیتونست کارکنه. می گفت بعد از پدر برادر بزرگش مرد و نون آور خانه بود. برادر بزرگش هم سوار موتور تصادف کرده بود. پاش داغون بود. پلاتین گذاشته بودن تو پاش. فرششون پتویی کهنه بود. سرویس بهداشتیشون فقط چند بلوک بود روی هم،آشپزخونه اشون وضعیت بهداشتی مناسبی نداشت. اتاقی در هم ریخته از ظرف بود بدون آب...بین خودمون بمونه فشار روحی ناشی از وضعیت پدر و برادرش و همچنین وضع بد مادر و خواهراش باعث شده بود که زهره یک بار دست به خودکشی بزنه که شکر خدا به خیر گذشته بود. برای همین گاهی بهش زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم.

ماه رمضان اون سال توی تابستان بود. سحری و افطار مفصلی می خوردیم و بعدش مدام می گفتیم چقدر روزه تابستون سخته. غافل بودیم ازاینکه کسانی همین روزه تابستون رو بدون سحری و افطاری خاصی سپری میکنن: چند تکه نان و لیوانی آب.

یک شب موقع افطار با زهره پیامک بازی می کردیم. یک دفعه بی مقدمه پرسیدم افطار چی دارین. سوالم رو با سوال جواب داد که شما چی دارین. افطارمون ساده بود: آش...

نوشت:خوش به حالتون.

خیلی ناراحت وشدم و باخودم گفتم:مگه آش خوش به حالی داره؟

ته دلم آشوب شد،دل آشوب بودم ومدام زهره بی دلیل میومدجلوی چشام.

بعد از افطار گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم. بعد از کلی احوال پرسی وحرف زدن ازش پرسیدم افطار چی خوردین؟ درجوابم فقط صدای گریه شنیدم.

_الوالو...زهره جان چیزی شده؟

_فقط هق هقش بیشترمیشد.

بعدش باصدای بغض الود گفت:

_آبجی دعاکن هیچ پدری شرمنده خانواده اش نشه،دعاکن هیچ روزه داری سحری وافطارشون نون خالی نباشه.

دعاکن هیچ دختربچه ای اشکهای پدرش سرسفره خالی نبینه

دعا کن....

داشتم از غصه می ترکیدم،نمیتونستم بقیه حرفهاش رو بشنوم،بی اختیارداد زدم بسه زهره.

حالامن بودم که شروع کردم به گریه وگفتم:

_دعاکن من بمیرم،آخه چطورممکنه توی مملکته شیعه توی شهری که همه اقوامت هستن کسی برکت سفره ی رمضونش نون خالی باشه؟

فوری خودم جمع کردم و گفتم:عزیزم غصه نخور،انشاء الله هیچ پدری شرمنده خانواده اش نمیشه،من تافرداپول میریزم حسابت

بعد از اینکه از زهره خداحافظی کردم پیش خودم گفتم ای خدا من که پولی ندارم،حالاچیکارکنم؟

بهش قول داده بودم،فوری با خانواده ام درجریان گذاشتم. پدرم مقداری پول بهم داد. اما اینکه خیلی کم بود،فقط برای چند وعده غذا. تصمیم گرفتم که این جریان به چندنفر از دوستانم بگم تاپول جمع کنیم. شروع کردم به زنگ زدن و پیام دادن...

خدارو شکر مبلغ قابل توجهی جمع شد.

روزی که پول رو برای زهره واریز کردم اون روز بهترین لحظه ی زندگیم بود واحساس کردم دوباره متولد شدم،شایداولین افطاری بود که اینقده آرامش داشتم،اون شب تاصبح به خانواده زهره فکرمیکردم،وخوشحالی اعضای خانواده روباسفرپرتصورمیکردم..

آخ که لذتی برام داشت شادیشون.

ازهمون شب باخودم عهدبستم که هرسال برای ماه رمضان سبدکالافراهم کنم.

الحمدالله آلان حدود 8 ساله که با کمک بچه های خیریه جهادی امیرالمومنین یاسوج افتخار خدمت به ولی نعمتانمون رو درماه مبارک رمضان دارم.

تهیه بسته های غذایی ماه رمضان خیریه جهادی امیرالمومنین یاسوج واریز به کارت:5859831067700350 به نام سیده زینب پرهیزگاری.

انتهای پیام/

 

دیدگاه شما

نظرسنجی

ایا از عملکرد مدیرکل امور بانوان کهگیلویه و بویراحمد راضی هستید؟

تازه ترین مطالب